«بنام خدایی که برای قلب دوست و برای اثبات دوستی اشک را افرید»
سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل
نیما نیما
ای عشق من
حیف روزایی که بی تو به سر شد٬ حیف شبایی که بی من سحر شد
تو بی من تنها من از تو تنهاتر٬ حیف این عمری که تنها هدر شد
من سردم٬ تو سردی٬ دل نیمه جونه٬ میسوزه و میسازه درب و داغونه
می لرزه حتی با چیک چیک اشکام٬ مثل گنجشکی که زیر بارونه
لبهامون لبخند عشقو کم داره٬ دلگیرن روزامون لحظه غم باره
دستاتو نذرم کن خیلی محتاجم٬ پاییزم می ریزم رو به تاراجم
من ابرم تو بارون این قصه خیسه٬ خورشیدو برگردون اینجا قدیسه
اعجاز بارونو باور کن وقتی٬ می خواد احساسو از نو بنویسه
من ابرم تو بارون این لحظه نابه٬ این لحظه مخصوص ماه و مهتابه
بیدارم یا اینکه می بینم خوابه٬ کی نیلوفر سهم قلب مردابه
اینجا قلب آدمها بی فانوسه٬ رویاشون رویا نیست عینه کابوسه
اینجا چشمامون تو گریه می پوسه٬ من جایی می خوام با تو قد بوسه
ما دستامون با هم دنیا می سازه٬ بی سقف و بی دیوار و بی دروازه
ما با هم هستیم و با هم می میریم٬ بپر با من بپر وقت پروازه






یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست باشم...
آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام...
بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم...
فکر خوبیه... من هم خیلی تنهام...
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم...
آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام...
بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم...
فکر خوبیه... من هم خیلی تنهام...
یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور٬ جایی که
هیچ مزاحمی نباشه. بعد که همه چیز روبه راه شد تو هم بیا.
آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام...
بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم...
فکر خوبیه... من هم خیلی تنهام...
یه روز تو نامش نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم...
آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام...
براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:
آره می دونم... فکر خوبیه... آخه من هم خیلی تنهام...
یه روز یه نامه دیگه واسم فرستاد که توش نوشته بود:
من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم...
آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام...
باز هم براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:
آره می دونم... فکر خوبیه... آخه من هم... خیلی تنهام...
حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم...
و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که:
نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام...
...........................................................
چه احساس قشنگیه وجود عزیزی رو کنارت حس کنی
دستاشو تو دستت بگیری... باهاش قدم بزنی...
صداشو بشنوی... بودنش رو کنارت حس کنی...
چه احساس نازنین و شیرینیه رو به روی کسی که دوسش داری بشینی...
چشماشو نگاه کنی تا عمق وجودت از یه گرمای عجیب آب بشه...
قلبت پر تپش بشه... انگار داره از سینت کنده میشه...
چه احساس عجیبیه.......
وقتی بخوای با انگشتات صورتشو حس کنی...
با موهاش بازی کنی....
خدای من.... باورکردنی نیست....
اونی که می خوای... اونی که دوسش داری...
کنارت باشه... باهات باشه... هم راهت... هم پات باشه...
باور کردنی نیست......!!!؟؟؟







زندگی با آدماش برای من یه قصه بود
توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود
همه خنجر توی دستا٬ خنده بر لبانشون
توی شب صدایی جز گریه بی صدا نبود
نمی خوام مثل همه گریه کنم
دیگه گریه دلو باز نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها
غمو از دلم جدا نمی کنه
قصه ماتم من هر چی که بود٬ هر چی که هست
قصه ی ماتم قلب خسته یه آدمه
وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم
از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه
نمی خوام مثل همه گریه کنم٬ دیگه گریه دلو باز نمی کنه
قصه های پشت این پنجره ها٬ غمو از دلم جدا نمی کنه...
...............................................................
یار من همسفر گرفت و عشق من بر باد رفت
یاد من از یاد برد و با رقیبم شاد رفت
آنهمه عشق و امید و عهدها بر باد شد
آنهمه سوز و گداز و اشکها از یاد رفت
با سرود و آه من بزم عروسی ساز کرد
با جهیز اشک من در خانه داماد رفت
باده خوشبختی و شادی من بر خاک ریخت
لاله ی امید من پر پر شد و بر باد رفت
آنکه در افسونگری کرد آنهمه غوغا٬ گریخت
آنکه در عاشق کشی کرد اینهمه بیداد٬ رفت
آن نهال نیکبختی آن درخت آرزو
آنکه بود در باغ رویا خوش تر از شمشاد رفت
آنکه عشقش در ازل با هستیم پیوند یافت
آنکه مهرش تا ابد در جان من افتاد رفت
گفتمش: عشق من؟ با خنده گفت: ای وای... مرد!!!
گفتمش پس یار من؟ با عشوه گفت: ای داد... رفت...!!!
.
به تو می اندیشم
به تو و تندی طوفان نگاهت بر من
به خود و عشق عمیقت در تن
به تو و خاطره ها
که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم
جام قلبم که به دست تو شکست
من چرا باز تو را می بخشم؟؟؟
به تو می اندیشم
به تو که غرق در افکار خودی
من در اندیشه افکار توام
قانعم بر نگه کوته تو
هر زمان در پی دیدار توام...




یادمون باشه که هیچ کس رو امیدوار نکنیم
بعد یکدفعه رهاش کنیم چون آهسته می میره...
یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم
تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره...
یادمون باشه هیچ وقت کسی رو بیشتر از چند روز منتظر نذاریم
چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره...
یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم:
برو... دیگه نمی خوام ببینمت!!!
چون زندگیش رو ازش می گیریم...
هنوز هم فراموشت نکرده ام
با اینکه فراموش شده ام
هنوز هم صدایت را می شنوم
با اینکه صدایم نکرده ای
هنوز هم همه جا می بینمت
با اینکه به دیدنم نیامده ای
هنوز هم با عشق تو پا برجام
با اینکه خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای
هنوز هم همانقدر مقدس دوست می دارمت
با اینکه زندگی خود را به تباهی کشانده ای
هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند
با اینکه چشم به چشم دیگری دوخته ای
هنوز هم دلواپس دل نگرانی های توام
با اینکه از همه آدما بریده ای
هنوز هم نمی توانم گرد غم را روی صورتت تحمل کنم
با این که شنیدم خودت را باخته ای
هنوز هم دوست دارم شانه ام تکیه گاهی برای شانه ات باشد
با اینکه شانه هایم زیر بار این عشق٬ شکسته است
هنوز هم از امید حرف می زنم
با اینکه تو از زندگی خداحافظی کرده ای
هنوز هم نمی دانم دست سرنوشت چرا گره دوستی ما را
گسست
با این همه می دانم:
من هنوز به تو ایمان دارم و تو............
خداجون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری
خداجون می گن تو خوبی٬ مثل مادرا می مونی
اگه راست می گن ببینم عشق من کجاست می دونی؟
خداجون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟
من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟
خداجون تو تنها هستی٬ می دونی تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم٬ باشه اشکالی نداره
خداجون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت
خداجون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری؟
به تو که موندگاری...
کنار سیب و رازقی٬ نشسته عطر عاشقی
من از تبار خستگی٬ بی خبر از دلبستگی
عــــــــاشــقـــم
ابر شدم صدا شدی٬ شاه شدم گدا شدی
شعر شدم قلم شدی٬ عشق شدم تو غم شدی
لیلای من دریای من آسوده در رویای من
این لحظه در هوای تو گم شده در صدای من
من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو
مجنون لیلی بی خبر٬ در کوچه هایم در به در
مست و پریشون و خراب٬ هر آرزو نقش برآب
شاید که روزی عاقبت آروم بگیرم در دلت
کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای
من از تبار سادگی٬ بی خبر از دلدادگی
عــــــــاشــقـــم
ماه شدم ابر شدی٬ اشک شدم سرد شدی
برف شدم آب شدی٬ قصه شدم خواب شدی
طلای من... دریای من...
آسوده در رویای من...




خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگین٬ به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادس
نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادس
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو٬ همینه رسم این دنیا
خداحافظ خداحافظ...
همین حالا خداحافظ...
خداحافظ گل لادن٬ تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق٬ چه زندونی برام ساختن
خداحافظ گل پونه٬ گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه
یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند
تو این شب های تو در تو٬ خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو
خداحافظ گل مریم٬ گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم
نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم
نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چه می دونی؟
تو این رویای سر در گم٬ خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی٬ تو دست سرد این مردم
روی سنگ قبرم بنویسید: کبوتر شد و رفت...
زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت...
چه تفاوت که چه خورده است؟
غم دل یا سم...
آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت...
روز میلاد....
همان روز که عاشق شده بود...
مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت...
او کسی بود که از غرق شدن می ترسید...
عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت...
هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد...
آدمی ساده که یک روز کبوتر شد و رفت...
«دوستت دارم »