تبليغاتX
دل نوشــــــته

دل نوشــــــته

دل تــنـهــــــــــــــــــــــــــــایـی مـــن

از حقیقت تا واقعیت

ســــلام خدمت دوستان مهربون...خوبین؟

بعد از مدت طولانی غیبت اومدم.حر ف واسه گفتن زیاد بود،اما اونقدر نگفتم تا کهنه شدن.

خب حالا اومدم چی بگم مثلاٌ؟؟نیدونم والاٌ...

چقده من خوبما نه؟؟

آهان...

بی خیال!

خودمو زدم به بی خیالی،در مورد همه چی.سعی می کنم به بعضی مسائل کمتر فکر کنم و کمتر عذاب بکشم ولی نمی شه به راحتی از کنارشون گذشت.

حالم خوبه

 خوشم ،خوبم،حالم خوبه ولی نمیدونم دارم نقش بازی می کنم یا این واقعا خودمم که خوشحالم! یکی بیاد به من بگه دارم نقش بازی می کنم و به ظاهر خوشم یا واقعا خودمم.خود خودم؟؟؟!

دیوار

 دیوار روی دیوار دو رنگی ها راه میرم و نمی دونم بپرم اون طرف دیوار که دنیای واقعیت هاست نه حقیقت.

اشک

 بی دلیل گاه و بی گاه اشک می ریزم و گاهی بغض می کنم آنقدر در وجودم نفوذ می کند که دوست دارم با تمام توانم گریه کنم.

قدر نشناس

 خداییش خودمونیم  هاااا ناشکر تر از آدما موجود روی زمین شما پیدا کردین که ناشکری کنه و قدر نعمت های داشته و نداشته رو بدونه؟؟؟

چشم

 باید تحمل دیدن خیلی مسائل رو داشته باشم . . .

سکوت

پشت هر سکوت حرف های نا خوانده زیادی پنهان است . هرکسی سواد خواندن آن را ندارد.

جنگ

 بد بینی و خوش بینی با هم می جنگن.نمیذارم. نگاه های بدی داشته باشم.

خنده

 خنده های شیرین و خاطره ساز محسن و پویا و سامان و کیوان(یا همون فنجون خودمون!) اوج گریه و افسردگی اگر خنده هاشونو ببینی از ته دل می خندی.

آرامش

آرامش بخش ترین قسمت زندگی من شب هاست.فکر نکنید به خاطر خواب آرامش بخشه...نه  .دوست ندارم شب ها بخوابم و فقط و فقط می خوام فکر کنم.تصمیم کبری های زندگیمو شب ها میگیرم.

یه دوست!

رضا می گه دو دسته آدم هست:دسته اول کسایی که روز تولدشون افسرده افسرده و دپرس و گرفته هستن،دسته دوم هم کسایی هستن که سرخوش  و خوش حالن.ازم پرسید دسته اولی یا دوم؟نمی دونستم چی جواب بدم گفتم خنثی هستم اما ته تهش انگار خوشحالم ، ولی من حرف رضا رو قبول ندارم.

واقعیت

 روبرو شدن با واقعیت ها برام تلخ و نمی تونم به خودم بقبولونم که واقعیت...هر چند بهتره که خیلی چیزا روشن بشه.

مواظب خودتون باشین..خوش باشین..فعلا...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 13 مرداد1389ساعت 12:55 بعد از ظهر  توسط نیما دیلمی  | 

روز تولدم

سلاممممممممممممممممممممممم به رو ماه تک تک دوستای گلم...

خوبین خوشین؟؟؟ایشالا که همیشه باشین...

امروز یه روزیه واسه خودش...با یه حس خاصی که توش هست...

من فک کنم واسه همه هست این حسه هرکی هم بگه نه دروغ میگه..

حالا اون حسه کم و زیاد داره ولی خب هیچی نمیتونه باشه...

آهان حالا چه روزی؟؟

میگم..

امروز 23/3/89 هست که من به دنیا اومدم...یعنی امروز روز منه..

روز مخصوص من...روز تولدم...

امروز و دوست دارم ..چون حس می كنم روز خودمه.

مال خود خودم...

به نظرم همه ي آدم ها روز تولدشون و دوست دارن...ولی خیلیا انکار میکنن...

خلاصه که وارد بیست سال زندگیم شدم ...

راستش یه جورایی خودم باورم نمیشه که من ۲0 سال از عمرمو پشت سر گذاشتم...

فک میکنم خیلی از زندگيم عقبم ...یه ۴..۵ سالی ازم جلو زده...

همینه که فقط ناراحتم میکنه...

ولی خب نباید واسم مهم باشه...

اینجوری که میگن.باید از این به بعد سعی کنم عقب نیفتم

از خودم..زندگیم..روزگار...

همین دیگه... اومدم بنویسم امروز تولدم بوده

که یهو سال دیگه یادم نره کی به دنیا اومدم... 

خوب و خوش سلامت باشین همگی..مواظب خودتون باشین..فعلا..یا حق...

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 خرداد1389ساعت 10:0 قبل از ظهر  توسط نیما دیلمی  | 

سلام

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

تاحالا شده چيزي تو دلت سنگيني كنه؟

خيلي سخته آدم كسي رو نداشته باشه ، دلش لك بزنه كه با يكي درد و دل كنه

ولي هيچكي نباشه نتونه به هيچكي اعتماد كنه

هر چي سبك سنگين كنه تا دردش رو به يكي بگه
نتونه آخرش برسه به يه بن بست
تك وتنها با يه دلي كه هي وسوسش مي كنه اونو خالي كنه
خيلي سخته ادم خودش به تنهايي خو كنه اما دلي داشته باشه كه مدام از تنهايي بناله
چقدر سخته تنها بودن تنها گریه کردن و تنها مردن ....
راستش یه مدته دلتنگم ، دلتنگ چیزایی که داشتم و الان ندارم

و به خاطره این دلتنگیه که یه مدت دوستامو تنها گذاشتم

تا توی تنهایی های خودم تنها بمونم.
دلم برای روزهای خوبم ، روزهای فعال بودنم تنگ شده
دلم واسه خردسالی خودم

واسه شعر حفظ کردن هام تنگ شده واسه جزوه علوم اول دبستانم.
دلم واسه روزهايي كه گذشتو قدرشو ندونستم تنگ شده.
میدونم خودخواهی که آدم درد ، دلشو به دوستاش نگه

ولی نمی دونم چی شد که خواستم تنها باشم ولی الان اومدم.

چون دیگه نمیخوام تنها باشم

چون میخوام با دوستام باشمو با اونا همه چیو درمیون بزارم.

 به خدا خیلی دوستون دارم

به خاطره این چند مدته که نبودمم و نتونستم جوابتونو بدم منو ببخشین.

قول میدم که دیگه این اتفاق تو تاریخ این وبلاگ اتفاق نیفته.

قول میدم که دیگه این وبلاگ غبار زده مثه دل من غمگین نشه

و غبار روی سلولاش نشینه .
در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
خوشحاالم که میتونم تنهایی هامو با دوستام قسمت کنم
دوستتون دارم خیلی زیاد ...

+ نوشته شده در  جمعه 17 اردیبهشت1389ساعت 1:30 بعد از ظهر  توسط نیما دیلمی  | 

عید همگی مبارک

سال نو همه مبارک باشهههههههه...

( کی گفت دیر شدههه؟؟ اصلندشم دیر نیست...)

88هم رفت و 4 روزم از ۸9 گذشت... لحظه ها و ثانیه ها و دقیقه ها و ساعتها و روزها هفته ها و ماه ها و فصل ها و سالها همینجور در حال گذرند و ما وقتی داریم زندگی میکنیم و سرمون تو کارامون گرمه هیچی نمیفهمیم از گذر زمان و گذر عمرمون و وقتی همچین مناسبتهای میشه مثل عید نوروز اومدن بهار شروع یه سال جدید ادم میفهمه که یه سال دیگه از عمرش گذشت..یه سال بزرگتر شده...یه سال رو با همه خوبیا و بدیا و خوشیا و ناخوشیاش گذرونده و الان که سال جدید شروع شده بازم داره میره یه سال دیگه رو شروع کنه و تا اونجایی که خدا اجازه میده زندگی کنه و این سالها رو بگذرونه و بزرگ بشه... میخوام بگم همه اینا هر سال داره تکرار میشه..همه این تبریک گفتنا..همه این ارزوهای قشنگ و خوبی که واسه همدیگه داریم از ته دلمون هم هست... بیایید ارزوهایی که واسه همدیگه تو شروع هر سال جدید میکنیم و عملی کنیم و اون آرزوها رو به واقعیت تبدیل کنیم..یعنی همه ماها تلاش خودمونو بکنیم واسه خوب زندگی کردن...خوش زندگی کردن...پر بار و موفق زندگی کردن و خیلی چیزای دیگه تو ارزوهامون واسه همدیگه هست...که هم ارزوهامون واسه هم نشه حرف الکی و فقط یه آرزو بمونه و هم اینکه همه ماها بهتر زندگی کنیم..خوب زندگی کنیم و از زندگیامون لذت ببریم راضی باشیم... همه ماها میدونیم که هیچ دلی بی غم نیست..ولی چاره چیه..باید همیشه زانوی غممون بغلمون باشه چشامون تو تنهاییامون خیس باشه غصه خیلی چیزا رو بخوریم؟؟...مسخرم نکنین از این حرفام و نگین برو بابا دلت خوشه..به خدا هر کدوم ماها اگه قول بدیم بهم و بخوایم میشه که بشه..میشه که اونجوری که دلمون میخواد زندگی کنیم..اگرم نشه ما تلاش خودمونو کردیم تلاش کردنم واسه ادم امید و خوشحالی و رضایت میاره... من همه این حرفا اول از همه به خودم گفتما...برای هر کاری ادم باید از خودش شروع کنه... کاش تنهام نذارین...

خیلی دلم میخواست یه چیزی بنویسم و همون روز اول به همه تبریک بگم ولی نمیشد..خلاصه که ماهی رو هروقت از اب بگیری میگن میمیره ولی تازه هست...

دیگه اینکه دلم خیلی خیلی مسافرت میخواد..ولی نمیشه رفت.. مهمون داریم...بیخیال...

دیگه اینکه هیچی فعلا..همینشم طولانی شده باز فحش میخورم... خب بچه ها...دوستای خوبو عزیزم...واسه همه شماها ارزوی سلامتی دارم..این اول از هرچیزی واجبتره...ایشالا که همیشه خوش باشین و لباتون خندون باشه..ایشالا که امسال سال پیشرفت و موفقیت امیزی باشه واسه همه شماها...مخصوصا اونایی که کنکور دارن امسال موفقیت واسه اونا میدونم خیلی مهمه...ایشالا که زحمتاتون به بار بشینه و موفق باشین...سال خیلی خیلی خوبی رو واسه همه شماها ارزو میکنم...از صمیم قلبم و با همه وجودم...

دلتان شاد ؛ لبتان خندان  عیدتان مبارك  

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 فروردین1389ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط نیما دیلمی  | 

دلم براتون تنگ شده…

سلاممممممممممممممممممممممممممممم خدمت همه برو بچه های باحال و گل...

خوبین..خوشین؟؟ سالمین؟؟ دماغتون چاغه..؟؟

چه عجب اینطرفا..راه گم کردین...خیلی خوش اومدین...

دلم اینهوااااااااااااااا واستون تنگ شده باور کنین...

از اینکه دیر به دیر میام می اپم خودمم خیلی ناراحتم..ولی از یه جهت دیگه حس میکنم نوشته هام هر چند از اولم چیز به درد بخوری نبوده ولی الانه دیگه حس میکنم همش شده مث هم.نمیدونم والا...

خب خودم میدونم یه عالمه چوب و کتک + دوستان خشمگین ناک اینجا داره انتظارمو میکشه..دیگه لازم به توضیح نیست..بنده سابقه دارم خودم میدونم دیگه اینارو...

یه عالمه اتفاقات جورواجور هی از زمین و هوا واسم میرسید که تا میومد این مخ وامونده ما خودشو جمع و جور کنه باز یکی دیگه پشت سرش میومد..

خلاصه اینجوریا بود که من الان بید شرمنده دوستان عسیسم باشم که هی میومدن اینجا میخوردن به در بسته...

ببخشید دیگه خودتون...

خب حالا اومدم چی بگم مثلا؟؟ نیدونم والا...

از همین اول بگم این پست درد و دلای قاطی و درهم برهم منه...هرکی حوصله نداره اصن نخونه...

دیوانه ام من...و این دیوونگی من اصن عالم نداره...

هیچ وقت شده خسته شده باشین...و ندونین به چه علت؟

راستش این چند وقته خیلی گیجم...نمیفهمم تعریف همه ادما از خستگی یکیه یا نه...مثلا من که احساس میکنم اند خستگیم یکی دیگه تو این حالت من تازه فک میکنه اند سر خوشیه...

میترسم...

خیلی میترسم...هیچ وقت به اندازه حالا از اینده ام نمیترسیدم...یعنی اصن بهش فکرم نمیکردم..بی خیال ایدنده و این حرفا بودم...

علتشم فک کنم بدونما...اخه هیچ وقت تو زندگیم به اندازه الان بی هدف و گنگ نبودم...هدف زیاد دارما..اما به هدف رسیدنام خیلی واضح نیست واسم...تو هرکدومش یه بن بست وحشتناک با دیوارای بلند بدون هیچ راه فراری هست...

بن بست؟؟؟

بدم میاد ازش...نفرت دارم...همشم جولو راهمه...

خدایا نمیخوام کفر بگما...نه...ولی خدا هم واسم بن بست شده...خدا هم یه کوچه با دیوارای بلند بدون هیچ روزنه ای ته اون کوچه...

امید؟؟؟

نمیدونم...شاید دیگه به هیچ چیزی تو زندگیم امید ندارم...

به امید خدا هم امید ندارم شاید...

زندگیه بی هوده ای دارم...عمر و جوونیمو به خاطر نتونستن نه گفتن به مردم و اطرافیانم از دست داده ام...

تا واسشون یه کاری انجام داری میدی یه ذره میبیننت و همین که خرشون از پل گذشت تموم...

واسه چی میبیننت تازه همون یه ذره هم؟؟؟ ههههه...اونم واسه اینکه کارشونو درست انجام بدی یه وقت خرابکاری نشه...

خیلی سعی خودمو کردم و میکنم که بگم نهولی نمیشه...این وجدانه... افکار نادرست و شایدم از بعضی جهات درست منه ...نمیدونم چیه که مانع میشه...

خسته ام و نمیفهمم از دست کی و از دست چی...

از این نامردمان این روزگار خسته ام...

(یه وقت سوء تفاهم واسه کسی پیش نیادا...من اصن ادمی نیستم که بخوام خودمو تحویل بگیرم واسه کسیا...میدونم اونایی که میان اینجا اینارو میخونن خیلی فهمیده هستن و میفهمن چی میگم..جدی میگم)...

اخی خدااااااااااااااااا...

یخورده سبکتر شدم...با گفتن این حرفا... ایشالا که هیچ کجای زندگیتون مث من بن بستی نشه...

خب دیگه فعلا ما بریم... با نظراتتون خوشحالم می کنید...

خداییش دارم میگم دلم براتون تنگ شده شرمندتون هستم که آپ نکردم این مدت... ببخشید دیگه این داش نیماتونو...

مراقب خودتون باشین...خوش باشین...فعلا...

+ نوشته شده در  جمعه 23 بهمن1388ساعت 2:30 بعد از ظهر  توسط نیما دیلمی  | 

من و تو...

 اي سر چشمه ي محبت
اي عشق واقعي
چگونه ستايشت کنم در حالي که قلبت از محبت بي نياز است
چگونه فراموشت کنم وقتي که عشقت در وجودم جاري مي شود
بگذار نامت را تکرار کنم نامت زيباست ، دلنشين است
چه داشته ای که اينگونه مرا طلسم کرده اي
من اينگونه نبودم
تو عشق را با من آشنا کردي
تو هواي دلم را با طراوت کردي
زماني که با تو هستم به آسمان به بيکران پرواز ميکنم
پس بدان:

دوستت دارم گرچه پايان راه را نميدانم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 دی1388ساعت 11:0 بعد از ظهر  توسط نیما دیلمی  | 

یا امام حسین (ع)

باز محرم شدو دلها شکست ، از غم زينب دل زهرا شکست


باز محرم شد و لب تشنه شد ، از عطش خاک کمرها شکست


آب در اين تشنگي از خود گذشت ، دجله به خون شد دل صحرا شکست


قاسم وليلا همه در خون شدند ، اين چه غمي بود که دنيا شکست


محرم ماه غم نيست ماه عشق است ، محرم مَحرم درد حسين است

 

«حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه بر همه ی عاشقان تسليت باد .»

 

« التماس دعا »

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 آذر1388ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط نیما دیلمی  | 

احساس عشق

 

 

برایت از احساسم مینویسم، بخوان

برایت از عشق میگویم ،همیشه با من بمان! 

من که برایت مانده ام ، تو نیز همیشه برایم بمان! 

من که خیلی بی وفایی دیده ام ، تو دیگر بی وفا نباش! 

حس کن مرا ، ببین که چه احساس عاشقانه ای به تو دارم! 

من که جز تو کسی را ندارم ، من که جز تو کسی را دوست ندارم! 

تو را از جنس خودم میدانم ، بدان که همیشه به تو وفادار میمانم! 

ارزش تو را بالاتر از عشق میدانم ، من که همیشه از دلتنگی تو گریانم! 

برایت از احساسم مینویسم ، با احساستر از همیشه بخوان! 

برایت از عشق سخن میگویم ، عاشقانه تر از گذشته گوش کن! 

ببین حال مرا ، این قلب مجنون مرا ،  

ببین که من در روزهای تنهایی اینگونه نبودم ، 

آنگاه که تو را دیدم بیمار شدم ، از درد عشق شکسته شدم ! 

حالا دوای این دردهایم تویی ، همدم و همزبان دل تنهایم تویی! 

بگو از عشق برایم ، میخواهم بشنوم صدای مهربانت را ، 

بگو از عشق برایم ، میخواهم آرام کنی دل پر از گناهم را.... 

این همان نواست ، این همان صدای آشناست.....

همان صدایی که با آن به اوج عشق میرسم!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 آذر1388ساعت 1:45 بعد از ظهر  توسط نیما دیلمی  | 

چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟

تو از دردی كه افتادست بر جانم چه می دانی؟


دلم تنها تو را دارد ولی با او نمی مانی


تمام سعی تو كتمان عشقت بود در حالی


كه از چشمان مستت خوانده بودم راز پنهانی


فقط يك لحظه آری با نگاهی اتفاق افتاد


چرا عاقل كند كاری كه بازآرد پشيمانی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 4:0 بعد از ظهر  توسط نیما دیلمی  | 

اکنون کجایی

اکنون کجايی ای خود ديگر من؟

 

آيا در اين سکوت شب بيداری؟

 

بگذار نسيم پاک

 

تپش و مهربانی جاودانه ی قلبم را به تو برساند.

 

کجايی ای ستاره زيبای من؟

 

تيرگی زندگی مرا در آغوش کشيده

 

و اندوه بر من چيره گشته است.

 

لبخندی در فضا بزن؛ که خواهد رسيد و مرا جانی دوباره خواهد داد!

 

از انفاس خود عطری در فضا بپراکن که حمايتم خواهد کرد!

 

کجايی ای محبوب من؟

 

آه ؛ چه بزرگ است عشق!

 

و چه بی مقدارم من!

 

جبران خليل جبران

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 3:30 بعد از ظهر  توسط نیما دیلمی  | 

سلام

سلاااااااااااااااااااااااااام 

من کمی تا قسمتی دچار سرخوردگی شدم از وبلاگم

آخه یکی از اصلی ترین هدفام برای نوشتن در اینجا این بود که بتونم در دنیای مجازی دوستایی رو پیدا کنم 

ولی هر سری میام اینجا تعداد اونایی که برام پیام گذاشتن از ۵-۶ تا فراتر نرفته بابا جون تحویل بگیرین

نکنه بد می نویسم و جذابیتی نداره ولی میگن هر آنچه از دل براید بر دل نشیند منم که بخدا هر چی توی دلم میادو میگم اینجا

بگذریم حالا بازم امیدوارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط نیما دیلمی  | 

زندگی

زندگی را بد ساخته اند

کسی را که دوست داری تو را دوست نمیدارد

کسی که تو را دوست دارد تو دوست نمیداری

اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

به رسم و آیین هرگز به هم نمیرسند

و این رنج است

زندگی یعنی این....

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 9:15 بعد از ظهر  توسط نیما دیلمی  | 

«ای کاش هیچ وقت کوچولو ها ، آدم بزرگ نمی شدند»

 

بچه که بودم اگر کار بدی می کردم آدم بزرگ ها به من چشم غره می رفتند

و من می فهمیدم که کارم اون قدر بد بوده که توانسته اون ها رو ناراحت بکنه !

  دیگه انجامش نمی دادم  یا اگر هم تکرار می شد آن قدر می گفتم ببخشید

 تا از نگاه سرد اون ها در امان بمونم .

اما کمی که بزرگ تر شدم فهمیدم فقط ما کوچولو ها اشتباه نمی کنیم

 آدم بزرگ ها هم اشتباه می کنند با این تفاوت که اشتباهاتشون خیلی بد تر از مال ما است ...

 اما ان قدر به خودشون مطمئن هستند که حتی برای یک لحظه با خودشون فکر نمی کنند

 که شاید کارشون اشتباه بوده ...

براشون مهم نیست که کوچولو ها از دستشون ناراحت بشن

 و از نگاه سرد کوچولو ها خجالت زده نمی شوند .

بزرگ که شدم فهمیدم چقدر پاک بودیم وقتی که بچه بودیم

و چه گوهری رو از دست دادیم حالا که بزرگ شدیم !

فهمیدم دنیای ادم بزرگ ها دنیا ی کثیفی است.

 یک باتلاق از کثافت که بوی تعفنش تمام عالم رو پر کرده

و آدم بزرگ ها روز به روز بیشتر در اون فرو می روند .

حا لا که بزرگ شدم فقط افسوس می خورم

 افسوس می خورم که چرا قدر بچگی رو ندونستم وبزرگ شدم .

چرا وارد دنیای فاسد انسان ها شدم ؟

«ای کاش هیچ وقت  کوچولو ها ، آدم بزرگ نمی شدند»

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 مهر1388ساعت 10:30 بعد از ظهر  توسط نیما دیلمی  | 

عشق

 

«بنام خدایی که برای قلب دوست و برای اثبات دوستی اشک را افرید»

 

سلام سلامی از قلب شکسته از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که دراسمان عشق به پروازدرامده است سلامی به بلندای اسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران سلامی به لطافت گرمای بهاری سلامی همچو بوی خوش اشنایی سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل

 

        نیما                                                                                                  نیما

 

ای عشق من

 حیف روزایی که بی تو به سر شد٬ حیف شبایی که بی من سحر شد

تو بی من تنها من از تو تنهاتر٬ حیف این عمری که تنها هدر شد

من سردم٬ تو سردی٬ دل نیمه جونه٬ میسوزه و میسازه درب و داغونه

می لرزه حتی با چیک چیک اشکام٬ مثل گنجشکی که زیر بارونه

لبهامون لبخند عشقو کم داره٬ دلگیرن روزامون لحظه غم باره

دستاتو نذرم کن خیلی محتاجم٬ پاییزم می ریزم رو به تاراجم

من ابرم تو بارون این قصه خیسه٬ خورشیدو برگردون اینجا قدیسه

اعجاز بارونو باور کن وقتی٬ می خواد احساسو از نو بنویسه

من ابرم تو بارون این لحظه نابه٬ این لحظه مخصوص ماه و مهتابه

بیدارم یا اینکه می بینم خوابه٬ کی نیلوفر سهم قلب مردابه

اینجا قلب آدمها بی فانوسه٬ رویاشون رویا نیست عینه کابوسه

اینجا چشمامون تو گریه می پوسه٬ من جایی می خوام با تو قد بوسه

ما دستامون با هم دنیا می سازه٬ بی سقف و بی دیوار و بی دروازه

ما با هم هستیم و با هم می میریم٬ بپر با من بپر وقت پروازه

 یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست باشم...

آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام...

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم...

فکر خوبیه... من هم خیلی تنهام...

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم...

آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام...

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم...

فکر خوبیه... من هم خیلی تنهام...

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور٬ جایی که

هیچ مزاحمی نباشه. بعد که همه چیز روبه راه شد تو هم بیا.

آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام...

بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم...

فکر خوبیه... من هم خیلی تنهام...

یه روز تو نامش نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم...

آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام...

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

آره می دونم... فکر خوبیه... آخه من هم خیلی تنهام...

یه روز یه نامه دیگه واسم فرستاد که توش نوشته بود:

من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم...

آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام...

باز هم براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

آره می دونم... فکر خوبیه... آخه من هم... خیلی تنهام...

حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم...

و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که:

نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام...

...........................................................

 چه احساس قشنگیه وجود عزیزی رو کنارت حس کنی

دستاشو تو دستت بگیری... باهاش قدم بزنی...

صداشو بشنوی... بودنش رو کنارت حس کنی...

چه احساس نازنین و شیرینیه رو به روی کسی که دوسش داری بشینی...

چشماشو نگاه کنی تا عمق وجودت از یه گرمای عجیب آب بشه...

قلبت پر تپش بشه... انگار داره از سینت کنده میشه...

چه احساس عجیبیه.......

وقتی بخوای با انگشتات صورتشو حس کنی...

با موهاش بازی کنی....

خدای من.... باورکردنی نیست....

اونی که می خوای... اونی که دوسش داری...

کنارت باشه... باهات باشه... هم راهت... هم پات باشه...

باور کردنی نیست......!!!؟؟؟

                                                            

     زندگی با آدماش برای من یه قصه بود

توی این قصه کسی با کسی آشنا نبود

همه خنجر توی دستا٬ خنده بر لبانشون

توی شب صدایی جز گریه بی صدا نبود

نمی خوام مثل همه گریه کنم

دیگه گریه دلو باز نمی کنه

قصه های پشت این پنجره ها

غمو از دلم جدا نمی کنه

قصه ماتم من هر چی که بود٬ هر چی که هست

قصه ی ماتم قلب خسته یه آدمه

وقت خوابه دیگه دیره نمی خوام قصه بگم

از غم و غصه برات هر چی بگم بازم کمه

نمی خوام مثل همه گریه کنم٬ دیگه گریه دلو باز نمی کنه

قصه های پشت این پنجره ها٬ غمو از دلم جدا نمی کنه...

...............................................................

 یار من همسفر گرفت و عشق من بر باد رفت

یاد من از یاد برد و با رقیبم شاد رفت

آنهمه عشق و امید و عهدها بر باد شد

آنهمه سوز و گداز و اشکها از یاد رفت

با سرود و آه من بزم عروسی ساز کرد

با جهیز اشک من در خانه داماد رفت

باده خوشبختی و شادی من بر خاک ریخت

لاله ی امید من پر پر شد و بر باد رفت

آنکه در افسونگری کرد آنهمه غوغا٬ گریخت

آنکه در عاشق کشی کرد اینهمه بیداد٬ رفت

آن نهال نیکبختی آن درخت آرزو

آنکه بود در باغ رویا خوش تر از شمشاد رفت

آنکه عشقش در ازل با هستیم پیوند یافت

آنکه مهرش تا ابد در جان من افتاد رفت

گفتمش: عشق من؟ با خنده گفت: ای وای... مرد!!!

گفتمش پس یار من؟ با عشوه گفت: ای داد... رفت...!!!

.                                                      

  به تو می اندیشم

به تو و تندی طوفان نگاهت بر من

به خود و عشق عمیقت در تن

به تو و خاطره ها

که چرا هیچ زمانی من و تو ما نشدیم

جام قلبم که به دست تو شکست

من چرا باز تو را می بخشم؟؟؟

به تو می اندیشم

به تو که غرق در افکار خودی

من در اندیشه افکار توام

قانعم بر نگه کوته تو

هر زمان در پی دیدار توام...

                             

       یادمون باشه که هیچ کس رو امیدوار نکنیم

بعد یکدفعه رهاش کنیم چون آهسته می میره...

یادمون باشه که قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم

تا کسی که به ما تکیه کرده سرش درد نگیره...

یادمون باشه هیچ وقت کسی رو بیشتر از چند روز منتظر نذاریم

چون امکان داره زیاد نتونه طاقت بیاره...

یادمون باشه اگه کسی دوستمون داشت بهش نگیم:

برو... دیگه نمی خوام ببینمت!!!

چون زندگیش رو ازش می گیریم...

                             هنوز هم فراموشت نکرده ام

با اینکه فراموش شده ام

هنوز هم صدایت را می شنوم

با اینکه صدایم نکرده ای

هنوز هم همه جا می بینمت

با اینکه به دیدنم نیامده ای

هنوز هم با عشق تو پا برجام

با اینکه خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای

هنوز هم همانقدر مقدس دوست می دارمت

با اینکه زندگی خود را به تباهی کشانده ای

هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند

با اینکه چشم به چشم دیگری دوخته ای

هنوز هم دلواپس دل نگرانی های توام

با اینکه از همه آدما بریده ای

هنوز هم نمی توانم گرد غم را روی صورتت تحمل کنم

با این که شنیدم خودت را باخته ای

هنوز هم دوست دارم شانه ام تکیه گاهی برای شانه ات باشد

با اینکه شانه هایم زیر بار این عشق٬ شکسته است

هنوز هم از امید حرف می زنم

با اینکه تو از زندگی خداحافظی کرده ای

هنوز هم نمی دانم دست سرنوشت چرا گره دوستی ما را

 گسست

با این همه می دانم:

من هنوز به تو ایمان دارم و تو............

خداجون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری

خداجون می گن تو خوبی٬ مثل مادرا می مونی

اگه راست می گن ببینم عشق من کجاست می دونی؟

خداجون میشه یه کاری بکنی به خاطر من؟

من می خوام که زود بمیرم آخه سخته زنده موندن

من که تقصیری نداشتم پس چرا گذاشته رفته؟

خداجون تو تنها هستی٬ می دونی تنهایی سخته

زنده بودن یا مردن من واسه اون فرقی نداره

اون می خواد که من نباشم٬ باشه اشکالی نداره

خداجون می خوام بمیرم تا بشم همیشه راحت

ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه یه ساعت

خداجون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟

بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه بمیری؟

به تو که موندگاری...

کنار سیب و رازقی٬ نشسته عطر عاشقی

من از تبار خستگی٬ بی خبر از دلبستگی

عــــــــاشــقـــم

ابر شدم صدا شدی٬ شاه شدم گدا شدی

شعر شدم قلم شدی٬ عشق شدم تو غم شدی

لیلای من دریای من آسوده در رویای من

این لحظه در هوای تو گم شده در صدای من

من عاشقم مجنون تو گمگشته در بارون تو

مجنون لیلی بی خبر٬ در کوچه هایم در به در

مست و پریشون و خراب٬ هر آرزو نقش برآب

شاید که روزی عاقبت آروم بگیرم در دلت

کنار هر ستاره ای نشسته ابر پاره ای

من از تبار سادگی٬ بی خبر از دلدادگی

عــــــــاشــقـــم

ماه شدم ابر شدی٬ اشک شدم سرد شدی

برف شدم آب شدی٬ قصه شدم خواب شدی

طلای من... دریای من...

آسوده در رویای من...

                    

  خداحافظ همین حالا همین حالا که من تنهام

خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام

خداحافظ کمی غمگین٬ به یاد اون همه تردید

به یاد آسمونی که منو از چشم تو می دید

اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادس

نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جادس

خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها

بدونی بی تو و با تو٬ همینه رسم این دنیا

خداحافظ خداحافظ...

همین حالا خداحافظ...

خداحافظ گل لادن٬ تموم عاشقا باختن

ببین هم گریه هام از عشق٬ چه زندونی برام ساختن

خداحافظ گل پونه٬ گل تنهای بی خونه

لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه

یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند

یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند

تو این شب های تو در تو٬ خداحافظ گل شب بو

هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو

خداحافظ گل مریم٬ گل مظلوم پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم

نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم

نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی

تو که بیدار بیداری بگو از شب چه می دونی؟

تو این رویای سر در گم٬ خداحافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی٬ تو دست سرد این مردم

    روی سنگ قبرم بنویسید: کبوتر شد و رفت...

زیر باران غزلی خواند، دلش تر شد و رفت...

چه تفاوت که چه خورده است؟

غم دل یا سم...

آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت...

روز میلاد....

همان روز که عاشق شده بود...

مرگ با لحظه میلاد برابر شد و رفت...

او کسی بود که از غرق شدن می ترسید...

عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت...

هر غروب از دل خورشید گذر خواهد کرد...

آدمی ساده که یک روز کبوتر شد و رفت...

                                                                                                 «دوستت دارم »

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 0:24 قبل از ظهر  توسط نیما دیلمی  |